logo پارس کلاب
loading
ترسا
مشخصات
بیشتر
برخی دنبال شده‌گان همه
ziba1374 javad1372 Naserismaelo yasamingol Mehrsam59 Za466146 Zenab65 67hadiseh67 amir27mashhad esteghlal
اخرین بازدیدکنندگان 20
milad-68 bsirtv gifted_man b-del73 kami
ترسا ترسا 1 سال

دختَـر که باشــے ← قلبت زود میشکنِه

☜ اَز بَـضـے آدَما
☜ بَـعضـے دَردا
☜ بَـعضـے حَرفا


دختَـر که باشــے ← دلِــت زود میگیرهـ اَز عالَم و آدَمـــ

⇜ وَقتـے دورویی بِـبینـے
⇜ وَقـے دوروغ بِـشنوے
⇜ وَقتـے خَـر فرض بِشـے


دختَـر که باشــے ← میدونے وَ میفَهمے

⇍ تَنها رَفیقت
⇍ تَنها دِلسوزٍت
⇍ وَ تَنها کَسے کہ دَستِش و آغوشِش
✓ بوےِ اَمنیت میدهـ ✓
☜ پـــــدَرتـــــہ ☞

ترسا ترسا 1 سال

ای عشق اشتباه.. بمان توبه میکنیم
شیرین ترین گناه بمان توبه میکنیم

قلبم حریف خاطره هایت نمیشود
فرمانده ی سپاه بمان توبه میکنیم

بی تو مسیر زندگیم سرد و مبهم است
تا انتهای راه بمان توبه میکنیم

ای تکیه گاه اخر من در شکست ها
در این "شکست گاه " بمان توبه میکنیم

شهری به زخم بی کسیم میزند نمک
در شهر من پناه بمان توبه میکنیم

من بیت بیت پای تو شاعر شدم...نرو
با التماس و آه بمان توبه میکنیم

ترسا ترسا 1 سال

∴✘∴ ﺩﺍﺭَﻡ ☜ ﯾﺎﺩ ☞ ﻣﯿﮕﯿﺮَﻡ

∴✘∴ ﺑِﻪ ﻫَﺮﮐَﺴﯽ

∴✘∴ ﺑِﻪ ﺍَﻧﺪﺍﺯﻩ ⇜ ﻟﯿﺎﻗَﺘِﺶ ⇝ ﺑَﻬﺎ ﺑِﺪَﻡ

∴✘∴ ﻧَﻪ ﺑِﻪ ﺍَﻧﺪﺍﺯﻩ ⇍ ﻣَﻌﺮِﻓَﺘَﻢ

ترسا ترسا 1 سال

‍ گاو ما ما مي کرد
گوسفند بع بع می کرد

سگ واق واق می کرد
و همه با هم فرياد مي زدند حسنک کجايي…؟
شب شده بود اما حسنک به خانه نيامده بود.
حسنک مدت های زيادی است که به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت های تنگ به تن می کنو
ديروز که حسنک با کبری چت می کرد کبری گفت:تصميم بزرگي گرفته است.
کبري تصميم داشت حسنک رارهاکند
و ديگر با او چت نکند چون اوباپتروس آشنا شده بود.
پتروس هميشه پاي کامپيوترش نشسته بود و چت می کرد. پتروس ديد که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زياد چت کرده بود
براي مراسم دفن او کبری تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اماکوه روي ريل ريزش کرده بود. ريزعلي ديدکه کوه ريزش کرده اما حوصله نداشت.ريزعلي سردش بودودلش نميخواست لباسش رادرآورد. قطار به سنگ ها برخوردکردومنفجر شد.کبري و مسافران قطار مردند
ديگر در کتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد
بیشتر...

ترسا ترسا 1 سال

مردی پس از طلاق گرفتن از همسر خود با او تماس گرفت!!
و گفت: خانم ببخشید
اشتباه کردم
لطفا مرا ببخش
و به خانه برگرد!!
زن در جواب گفت : آیا در کنارت یک لیوان داری؟
!؟!؟
مرد گفت: بله دارم!!
زن گفت: اکنون آن را محکم بر زمین بکوب.
مرد چنان کرد که زن گفته بود.
سپس زن گفت: حالا که دیدی آن لیوان شکسته و هزار تکه شده، آیا میتوانی تکه هایش را جمع کنی و دوباره بسازی!؟!؟
مرد در پاسخ گفت: نه نشكسه ، !!
ليوان استیل بود
????
و زن پاسخ داد: خدا لعنتت کنه.. عصر بیا دنبالم????

ترسا ترسا 1 سال

????ما عــادت کـردیـم وقـتـی تـوی خــونـه فــیـلم مـی بـیـنـیم ،

تمام که شد و بـه تـیتـراژ رسـید

دسـتـگاه رو خـامــوش مــی کـنـیـم...

یـا اگــه تـوی ســیـنما بـاشــیم ســالـن رو تــرک مـی کــنـیم .

مـا تـوی زنــدگـیـمون هـم هـیـچ وقــت کــســانی

کــه زحــمـت هـای اصــلـی رو بــرای مــا می کشن نـمی بـیـنیم ،

ما فـــقـط کــســانـی رو دوســت داریـم بـبـینـیم

کــه بــرامـون نـقـش بــازی مـی کـنن!

ترسا ترسا 1 سال

دور ما دیوار بود و لای هر دیوار موش

ترس در دل داشتیم از سایه ی آدمفروش

باید از امروز همرنگ جماعت بود... پس...
گرگ هم بودی لباس گوسفندان را بپوش!

رنج ما بردیم و گنجش دست از ما بهتران
«سخت میگیرد جهان بر مردمان سختکوش»!

ما که هم از اصل افتادیم و هم از اسبمان!!
روی زین بودیم و میمانیم زین پس زین به دوش!

حق ما چون قالبی یخ آب شد در دست تو...
پس بنوش آن را که خون ما نمی آید بجوش!!

سهم ما از زندگی عمری چریدن بود و بس
پس حلالت باد چوپان! هر چه می دوشی... بدوش!

✍???? سجادرحمانی
بیشتر...

ترسا ترسا 1 سال

فرشته از خدا پرسید:
مردمانت مسجد میسازند...
نماز میخوانند...
چرا برایشان باران نمیفرستی؟؟!!
خدا پاسخ داد:
گوشه ایی از زمین دخترکی
کنار مادر و برادر مریضش
در خانه ای بی سقف بازی میکند...
تا مخلوقاتم سقفی برایشان نسازند،
آسمان من سقف آنهاست...
پس اجازه بارش نمیدهم
خدایا نانی ده که به ایمانی برسم ...
نه ایمانی که به ناني برسم

ترسا ترسا 1 سال

مرگ ترس ندارد،
زیرا خوابی آرام است كه
خیالات آشفته در آن وجود ندارد. 


ترسا ترسا 1 سال

معلم دیکته می گفت:بابا آب داد
دانش آموز نوشت:بابا پول قبض آب را نداشت، آب قطع شد.
معلم:بابا نان داد
و دانش آموز با چشمی پر اشک نوشت:بابا برای نان، جان داد.
معلم گفت:تصمیم کبری
ولی کبری کتابش را زیر باران گذاشت و سرچهارراه مواد می فروخت.
معلم گفت:آن مرد با اسب آمد
ولی آن مرد از فرط اعتیاد نمیتوانست گام بردارد.
معلم گفت:مادر آش می پزد.
ولی مادر با اشک چشمش به سیب زمینهای پخته طعم شوری میداد.
معلم گفت:مهمان سرزده
اما کوکب خانوم سالها بود کلفتی زن حاجی را میکرد تا هر سال افتخارش حاجیه شدن باشد و زن تن فروش همسایه را برای لقمه ای نان سرزنش کند.

دانش آموز دفتر را بست.
کتابش را فروخت.
چون به او دروغ را یاد می دادند...!!!!
بیشتر...

ترسا ترسا 1 سال

معلم دیکته می گفت:بابا آب داد
دانش آموز نوشت:بابا پول قبض آب را نداشت، آب قطع شد.
معلم:بابا نان داد
و دانش آموز با چشمی پر اشک نوشت:بابا برای نان، جان داد.
معلم گفت:تصمیم کبری
ولی کبری کتابش را زیر باران گذاشت و سرچهارراه مواد می فروخت.
معلم گفت:آن مرد با اسب آمد
ولی آن مرد از فرط اعتیاد نمیتوانست گام بردارد.
معلم گفت:مادر آش می پزد.
ولی مادر با اشک چشمش به سیب زمینهای پخته طعم شوری میداد.
معلم گفت:مهمان سرزده
اما کوکب خانوم سالها بود کلفتی زن حاجی را میکرد تا هر سال افتخارش حاجیه شدن باشد و زن تن فروش همسایه را برای لقمه ای نان سرزنش کند.

دانش آموز دفتر را بست.
کتابش را فروخت.
چون به او دروغ را یاد می دادند...!!!!
بیشتر...